<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
<title>داستان</title>
<subtitle></subtitle>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://storysher.arzublog.com"/>
<id>tag:http://storysher.arzublog.com</id>
<updated>2020-01-26IRST 10:24 pm</updated>
<generator>arzublog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://storysher.arzublog.com/atom"/>

					<entry>
<title>تعبیر خواب تخم مرغ چیست؟</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://storysher.arzublog.com/post/89084"></link>
<published>2020-01-26</published>
<updated>2020-01-26</updated>
<id>tag:http://storysher.arzublog.com/post/89084</id>
<author><name></name></author>
<summary>تعبیر خواب تخم مرغ برای افرادی است که در شب هنگام خواب تخم مرغ را می بینند تعبیر خواب دیدن تخم مرغ از دیدگاه معبران بزرگی همچون ابن سیرین بیان شده است. تعبیر خواب خریدن تخم مرغ در خواب، نشانه‌ی سود مالی است. اگر در خواب ببینید که مرغی بر روی تخم‌های خود خوابیده، بیانگر شنیدن اخبار خوب است دیدن تخم مرغ رنگ شده در خواب، بیانگر بروز سختی‌ها و مشکلات است. اگر در خواب کسی به شما تخم مرغ رنگ شده داد، یعنی به کسی علاقه‌مند می‌شوید.&amp;nbsp;تعبیر خواب تخم مرغدیدن تخم مرغ دلیل بر چند تعبیر است که در ادامه مرجع تعبیر خواب دیدن تخم مرغ را با هم می خوانیم اگر در خواب ببینید که تعداد زیادی تخم مرغ دارید به زودی پولدار می شوید ما بعضی از رایج‌ترین توضیحات و تفسیرهای دیدن تخم مرغ در خواب را برای‌تان فهرست کرده‌ایم. آن‌ها به شما کمک خواهند کرد خواب‌تان را بهتر درک کنید و همه‌ی نشانه‌های نهفته در آن را دریابید، و آن‌ها را در زندگی واقعی خود  ...</summary>
<content type="html" xml:base="http://storysher.arzublog.com/post/89084"><![CDATA[]]></content>
</entry>
<entry>
<title>تعبیر خواب مرده</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://storysher.arzublog.com/post/87270"></link>
<published>2019-12-23</published>
<updated>2019-12-23</updated>
<id>tag:http://storysher.arzublog.com/post/87270</id>
<author><name></name></author>
<summary>عابیر کامل دیدن مرده در خواب از نگاه معبران مختلفدر نفایس الفنون تصریح شده که دیدن جنازه و مرده در خواب مال حرام است.مرحوم مجلسی نوشتهاگر کسی در خواب جنازه یا مرده ببیند از غائب به او خبر می رسد و …ابن سیرین معتقد است کهاگر کسی ببیند جنازه ای می برند خداوند او را بر تعداد افرادی که به دنبال جنازه روان هستند و او را تشییع می کنند امارت و فرمان روائی می دهد و بالاخره از امام صادق _ ع _ روایت است که دیدن جنازه در خواب خوب است زیرا برای بیننده خواب بزرگی و مال و عزت و جاه می آورد.مشاهده جنازه ای که به دوش می برند نیکو است چون فراغت از رنج و اندوه است و چنان چه بیمار باشیم بهبود می یابیم و اگر مدیون باشیم ادای دین می کنیم.اگر بیننده خواب خودش را مرده ببیند عمرش دراز می شود که همه معبران اسلامی و بیگانه در این مورد بخصوص اتفاق نظر دارند.اگر در خواب ببینیم که مرده بیمار است این هم خوب نیست و توصیه شده که بیننده خواب باید مراقب سلامت خویش  ...</summary>
<content type="html" xml:base="http://storysher.arzublog.com/post/87270"><![CDATA[]]></content>
</entry>
<entry>
<title>تعبیر خواب کبوتر</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://storysher.arzublog.com/post/86880"></link>
<published>2019-12-15</published>
<updated>2019-12-15</updated>
<id>tag:http://storysher.arzublog.com/post/86880</id>
<author><name></name></author>
<summary>تعبیر خواب کبوتر به روایت آنلی بیتون:دیدن کبوتر سفید در خواب، علامت وفاداری دوستان و به دست آوردن محصولاتی فراوان است. دیدن یک دسته کبوتر سفید در خواب، علامت پیشرفت در آینده و زندگی صلح آمیز است.اگر در خواب ببینید کبوتران جفت گیری می‌کنند و لانه می‌سازند، نشانه آن است که در روزگاری صلح آمیز و پر از صفا، در خانه ای زیبا با کودکانی حرف شنو و مطیع در ناز و نعمت بسر خواهید برد.شنیدن صدای ناراحت کبوتران در خواب، دلالت بر آن دارد که چشم به یاری کسی دارید اما با مرگ نومید , و اندوهگین می‌شوید، شاید پدر خود را از دست بدهید.دیدن کبوتر مرده در خواب، نشانه آن است که زن و شوهر در اثر بی وفایی یا مرگ از هم جدا می‌شوند.اگر خواب ببینید کبوتری نامه ای آورده است، علامت آن است که عشاق به وصال هم می‌رسند و از حال و احوال, دوستی که دورتر از شما زندگی می‌کند خبرهایی خوب خواهید شنید.دیدن کبوتری خسته در خواب، نشانه آن است که غم و اندوه درون صلح و  ...</summary>
<content type="html" xml:base="http://storysher.arzublog.com/post/86880"><![CDATA[]]></content>
</entry>
<entry>
<title>تعبیرفال گرفتن در خواب</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://storysher.arzublog.com/post/85449"></link>
<published>2019-10-26</published>
<updated>2019-10-26</updated>
<id>tag:http://storysher.arzublog.com/post/85449</id>
<author><name></name></author>
<summary>منوچهر مطیعی تهرانی گوید: اگر در خواب ببینید که کسی &lt;br /&gt;دارد برای شما فال می گیرد به دوستی اعتماد می کنید که دروغ می گوید . فال &lt;br /&gt;گرفتن بیشتر بستگی می یابد به مطالبی که می شنوید . اگر کسی که فال می گیرد&lt;br /&gt; مطالب خوب بگوید خوب است و اگر بد بگوید بد است . اگر در خواب دیدید که &lt;br /&gt;قهوه خوردید و بعد با فنجان فال شما را گرفتند تعبیری که در آغاز گفته شد &lt;br /&gt;تشدید می گردد ، زیرا قهوه خودش تلخ کامی است . به زبان دیگر دروغی که از &lt;br /&gt;آن دوست می شنوید غم و اندوه برای شما می آورد . اگر دیدید دیگری فال می &lt;br /&gt;گیرد و شما نگاه می کنید شاهد یک کار زشت خواهید شد و شاید یک گناه . همین &lt;br /&gt;تعبیر است اگر ببینید دیگری برای دیگری فال می گیرد. لوک اویتنهاو می گوید : فال بین : زندگی توام با خوشبختی آنلی بیتون مى‏گوید:&lt;br /&gt; 1ـ اگر خواب ببینید کسی فال شما را می گیرد ، علامت آن است که برای انجام &lt;br /&gt;کاری دشوار تأمل می کنید ، باید با احتیاط دست به این کار بزنید . 2ـ اگر دختری خواب ببیند برایش  ...</summary>
<content type="html" xml:base="http://storysher.arzublog.com/post/85449"><![CDATA[]]></content>
</entry>
<entry>
<title>داستان زیبای مراقبت</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://storysher.arzublog.com/post/85160"></link>
<published>2019-10-09</published>
<updated>2019-10-09</updated>
<id>tag:http://storysher.arzublog.com/post/85160</id>
<author><name></name></author>
<summary></summary>
<content type="html" xml:base="http://storysher.arzublog.com/post/85160"><![CDATA[<div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>داستانهای خواندنی</strong></div><div style="text-align:center"><strong>داستان زیبای مراقبت</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>پسر جوان آن قدر عاشق دختر بود <a href="http://forum.submitexpress.com">که </a>گفت: تو نگران چی هستی؟</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;دختر جوان هم حرفش را زد: همون طور که خودت می‌دونی مادرت پیره و جز تو فرزندی نداره... باید شرط ضمن عقد بگذاریم که اگر زمین گیر شد، اونو به خونه ما نیاری و ببریش خانه سالمندان.</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>پسر جوان آهی کشید و شرط دختر را پذیرفت...</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>هنوز شش ماه از ازدواجشان نگذشته بود که زن جوان در یک تصادف اتومبیل قطع نخاع و ویلچر نشین شد.</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>پسر جوان رو به مادرش گفت: بهتر نیست ببریمش آسایشگاه؟</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>مادر پیرش با عصبانیت گفت: مگه من مُردم که ببریش آسایشگاه؟ خودم تا موقعی که زمین‌گیر نشدم ازش مراقبت می‌کنم.</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>پسر جوان اشک ریخت و به زنش نگاه کرد.</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>زن جوان انگار با نگاهش به او می‌گفت: شرط ضمن عقد رو باطل کن!</strong></div>]]></content>
</entry>
<entry>
<title>داستان زیبای «کلبه کوچک»</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://storysher.arzublog.com/post/85159"></link>
<published>2019-10-09</published>
<updated>2019-10-09</updated>
<id>tag:http://storysher.arzublog.com/post/85159</id>
<author><name></name></author>
<summary></summary>
<content type="html" xml:base="http://storysher.arzublog.com/post/85159"><![CDATA[<div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center"></div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">داستان زیبای «کلبه کوچک»</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">&nbsp;</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا ...</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.</div>]]></content>
</entry>
<entry>
<title>داستان آموزنده: بزرگترین افتخار</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://storysher.arzublog.com/post/85158"></link>
<published>2019-10-09</published>
<updated>2019-10-09</updated>
<id>tag:http://storysher.arzublog.com/post/85158</id>
<author><name></name></author>
<summary></summary>
<content type="html" xml:base="http://storysher.arzublog.com/post/85158"><![CDATA[<div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center"></div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">&nbsp;</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">داستان آموزنده: بزرگترین افتخار</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">&nbsp;</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">پسر کوچولو به مادر خود گفت:</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">مادر داری به کجا می روی؟</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">&nbsp;</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">&nbsp;</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">&nbsp;</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">&nbsp;</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">&nbsp;</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">&nbsp;</div><div style="text-align:center"><br></div><div style="text-align:center">آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.</div>]]></content>
</entry>
<entry>
<title>داستان زیبای شخصی که فقط یک روز زندگی کرد</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://storysher.arzublog.com/post/85157"></link>
<published>2019-10-09</published>
<updated>2019-10-09</updated>
<id>tag:http://storysher.arzublog.com/post/85157</id>
<author><name></name></author>
<summary></summary>
<content type="html" xml:base="http://storysher.arzublog.com/post/85157"><![CDATA[<div><br></div><div style="text-align:center"></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>داستان زیبای شخصی که فقط یک روز زندگی کرد</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>داستانی زیبا درمورد شخصی که یک روز زندگی کرد و قدر زندگی را دانست.</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد</strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;</strong></div><div style="text-align:center"><strong>به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن"</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>لا به لای هق هقش گفت: ' اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ...'</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>خدا گفت: 'آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید'، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: 'حالا برو و یک روز زندگی کن'</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: 'وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم'</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما....</strong></div><div style="text-align:center"><strong>اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;او در همان یک روز زندگی کرد</strong></div><div style="text-align:center"><strong>فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: ' امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست! '</strong></div><div style="text-align:center"><strong>&nbsp;</strong></div><div style="text-align:center"><strong>زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.</strong></div><div style="text-align:center"><strong><br></strong></div><div style="text-align:center"><strong>امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟</strong></div>]]></content>
</entry>
<entry>
<title>جوراب هایی که زندگی مرا تغییر دادند</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://storysher.arzublog.com/post/84823"></link>
<published>2019-09-14</published>
<updated>2019-09-14</updated>
<id>tag:http://storysher.arzublog.com/post/84823</id>
<author><name></name></author>
<summary>&lt;br /&gt;</summary>
<content type="html" xml:base="http://storysher.arzublog.com/post/84823"><![CDATA[<strong>در آن صبح پاییزی سال 1990 وقتی داشتم جوراب هایم را میپوشیدم، هیچ فکر نمیکردم یک جفت جوراب کتان ناقابل بتواند زندگی مرا تغییر دهد.</strong><br><strong>&nbsp;</strong><br><strong>آن روز قرار بود دوستانم به خارج شهر بروند و من قول داده بودم از حیوانات آنها مراقبت کنم ولی این حیوانات نه سگ بودند که قرار باشد با آنها بیرون بروم و نه گربه که قرار باشد خاکشان را عوض کنم.</strong><br><strong>&nbsp;</strong><br><strong>آنها تعدادی مرغ بودند که دوستانم از دامداری صنعتی نجات داده بودند. با این حال، با خودم فکر کردم آیا نگهداری از چند تا مرغ میتواند کار سختی باشد؟</strong><br><br><strong>&nbsp;هنوز چند دقیقه از رسیدنم به خانه دوستانم نگذشته بود که متوجه شدم این جامعه مرغی چقدر پیچیده و جالب است. بعضی از مرغها گستاخ بودند، بعضی خجالتی، بعضی سمج و بعضی خیلی شاد.</strong><br><strong>&nbsp;</strong><br><strong>یکی از مرغ ها مرتب به جوراب های من که خال های نارنجی داشتند علاقه نشان میداد. این مرغ، که اسمش هیلی بود، بد جوری عاشق جوراب های من شده بود! او مرتب نوکش را به جوراب های من می مالید و همه جا دنبال من می آمد.</strong><br><br><strong>&nbsp;من تمام روز مرغها را در حال قدقد کردن، شکار غذا در علفها، مشاجره و آرایش کردن تماشا کردم. این مرغها دنیای فعالی داشتند که من هرگز تصورش را هم نمیکردم.</strong><br><br><strong>&nbsp;عصر آن روز پس از آنکه مرغ ها را به طویله ای که مخصوص خوابشان بود بردم، لباسهایم را شستم و روی طناب آویزان کردم.</strong><br><br><strong>&nbsp;صبح روز بعد، هر دو جوراب من ناپدید شده بودند و فقط دو گیره لباس به عنوان مدرک جرم باقی مانده بودند.</strong><br><strong>&nbsp;</strong><br><strong>خیلی طول کشید تا آنها را پیدا کردم. هیلی نه تنها جوراب ها را دزدیده بود، بلکه یک تخم هم گذاشته بود و با دقت دو جوراب را دور آن بسته بود.</strong><br><strong>&nbsp;</strong><br><strong>من آنجا با دهان باز ایستاده بودم که او سرش را بالا آورد و با نگاهی التماس آمیز به من نگاه کرد. او آن جوراب ها را میخواست و از من می خواست که آنها را به او ببخشم. من هم همین کار را کردم.</strong><br><strong>&nbsp;</strong><br><strong>از آن روز من دیگر گوشت مرغ و تخم مرغ نخوردم. دیگر نمیتوانستم رابطه بال ها و پاها و سینه ها در بشقابم را با هیلی و دخترهای دیگر از یاد ببرم. خیلی طول نکشید که وگن شدم.</strong><br><br><strong>&nbsp;پایان غم انگیز داستان این است که هیلی خیلی زنده نماند. او که در نتیجه زندگی قبلی خود در دامداری صنعتی رنجور و ناتوان شده بود، چند روز پس از این ماجرا در خواب مرد.</strong><br><strong>&nbsp;</strong><br><strong>ولی من هرگز او و شوخ طبعیش را فراموش نمیکنم و این سوال را با خود به گور خواهم برد که او آن جوراب ها را چطور از طناب رخت ها پایین کشیده بود.</strong>]]></content>
</entry>
<entry>
<title>داستان زیبای معنای دوست داشتن</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://storysher.arzublog.com/post/84822"></link>
<published>2019-09-14</published>
<updated>2019-09-14</updated>
<id>tag:http://storysher.arzublog.com/post/84822</id>
<author><name></name></author>
<summary>&lt;br /&gt;</summary>
<content type="html" xml:base="http://storysher.arzublog.com/post/84822"><![CDATA[<p><strong>خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات...</strong><br><br><strong>خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند…</strong></p><p><br><strong>زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آنرا یکی یکی ورق می‌زد افراد خانواده هم دورش جمع می‌شدند، بالاخره زن آینه‌ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن در خانه هرگز آینه ای نداشتند. از آنجایی‌که پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند .</strong></p><p><br><strong>زن اولین کسی بود که بسته راباز کرد و خود را در آینه دید و جیغ زد: جک، تو همیشه می‌گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم! مرد آینه را بدست گرفت و در آن نگاه کرد لبخندی زد و گفت: تو همیشه می‌گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچکشان بود که گفت: مامان، مامان، چشمهای من شبیه توست . در این اثنا پسر کوچکشان که بسیار پر انرژی بود از راه رسید و آینه را قاپید او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و صورتش از ریخت افتاده بود، او فریاد زد: من زشتم ! من زشتم!</strong></p><p><br><strong>و در حالی که بشدت گریه می‌کرد به پدرش گفت : پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم ؟</strong><br><strong>بله پسرم ، همیشه .</strong></p><p><br><strong>با این حال تو مرا دوست داری ؟</strong></p><p><br><strong>بله پسرم، دوستت دارم !</strong></p><p><br><strong>چرا؟ برای چه من را دوست داری ؟</strong></p><p><br><strong>چون مال من هستی!!!</strong></p><p><br><strong>….و من هر روز صبح وقتی صادقانه به درونم نگاه می‌کنم و می بینم که زشت است ، از خدا می‌پرسم آیا دوستم داری ؟ و او همیشه مهربانانه جواب می دهد: بله !و وقتی از او می پرسم چرا دوستم داری ؟</strong></p><p><br><strong>او می‌گوید : چون مال من هستی.</strong></p>]]></content>
</entry>
</feed>
